نوزادی که متولد می شود قلبی پاک و فطرتی الهی و دست نخورده دارد.
در میان قلبش الماسی نهفته اند به درخشش آفتاب محبت .
در گوشه ی چشمانش اشک را جا داده اند سرازیر که می شود چون آینه ای ست که انوار عشق را در دل اطرافیانش می پراکند.
و نوزاد ابتدا بانگ اذان را می شنود و شاید آن موقع چشمه ی کوچک وجودش مبدل به دریایی می شود بی انتها و صاف.
ومن و تو همان نوزاد الماس دل نورانی بودیم و امروز در تلاطم امواج زندگی جوانمان درگیریم آن چنان که گاه حتی مجالی برای تنفس نداریم.
ماهی قرمزی شدیم درگیر اقیانوس ناآرام.
اما هم اکنون نیز وقتی به دل می نگریم هنوز جلایی پنهان اما پرشور در آن می یابیم که باید آن را دریافت و وسیعش کرد تا فرداها
ناغافل دست ناپاک ابلیس زمان الماسمان به غارت نبرد.
همین امروز باید مثل روز اول گوش سپرد به نوای بهشت هرچند که در این گیر و دار دنیا صوت جهنم و ضجه ی ابلیس صفتان
رساتر به گوش می رسد.
اما برای شنیدن باید اول روح را دعوت به سکوت کرد وبعد چشم بست و دل باز کرد.
سلام
خوبین؟
خیلی برای این کامنت ها و قالب و لوگو دلتنگ شده بودیم.
خیلی وقته آپ نکردیم.
ممنون از همه دوستان عزیز که در این مدت نبودنمون ما رو از نظرات و گفته هاشون بی نصیب نذاشتن و
به یادمون بودن.
من شمیم هستم تو این مدت که نبودم خدای رحمن والا ترین نعمتی که ممکن بود به من بنده ی
گنهکارش عطا کرد.
حدو ۳۰ روز پیش به مکه مشرف شدم .
درابتدا مدینـة النبی و حرم رسول و روضه معطر به عطر وجود فاطمه(س)٬بقیع و ۴قبرغریب...
وبعدمکه مکرمه و کعبه ومقام ابراهیم وحجراسماعیل ونمازش٬شکاف خانه ی کعبه و حقانیت امامم علی
وبوسه برآن شکاف پاک.
... و در آخر طواف وداع و نماز و تمنای دیداری دوباره به همین نزدیکی...
جایی بود ورای وصف و احساس

درست گوش دادن یعنی گوش دادن با عشق و همدردی .
اگر بتوانی درست گوش دهی- گوش دادن محض بدون هیچ پنداری بدون هیچ میل وهوسی مزاحم بدون هیچ تلاشی برای فهمیدن – درخواهی یافت باران نیست که بر بام می بارد بلکه خود خداست.آن گاه بادی که بر درختان کاج خواهد ورزید خدایی خواهد بود که از میان درختان کاج میگذرد و صدای شرشر آب وهمه چیز.مسئله این نیست که به چه گوش میدهی مسئله چگونه گوش دادن توست.
****************************************************************
دینداری چیزی نیست جز هنر نیست کردن خود در کل. کل همان خداست
به همین دلیل کسی که به خدا رسیده است مقدس نامیده می شود. او خود کل شده است. دیگرمستقل از کل نیست. پندار نادرست و احمقانه ی جدا و مستقل بودن از کل را دور انداخته است. او دیگر کوه یخ نیست بلکه ذوب شده و به اقیانوس پیوسته است.
آن لحظه لحظه ی شادمانی است. پس از آن دیگر شادمانی تو را ترک نخواهد گفت- راهی برای ترک گفتنت نخواهد یافت.
حتی اگر بدبختی را بخواهی ممکن نیست بدبخت شوی.
انسان متوسط وعادی که زندگیش بر محور (خود) می چرخد به شدت برای شادمانی تلاش می کند اما هرگز نمی توند شادمان شود و همچنان بدبخت می ماند. اما انسانی که خود را تسلیم کرده حتی اگر خود بخواهد نمی تواند بدبخت شود. شادمانی پیامد تسلیم است و بدبختی پیامد مقاومت.
***********************************************************

برگرفته از کتاب (بگو آری) نوشته ی اشو
پ ن:این بار پست بلاگمون کمی متفاوت باگذشته بود نه از شعرهای شیدا ونه از نثرهای شمیم . به نظرما مطالب زیبایی هستن گفتیم این بار پست بلاگ رو تعلق بدیم به باگوان شری راجنیش (اشو) تا بقیه هم از خوندن این مطالب احساس لذت کنند.
به تو می اندیشم
به تو با درد تمام
به تو با درد کلام
به تو با عشق به دین و شرف و رهگذران
به تو می اندیشم
من تو را آینه سیرت خود میبینم
تو که زین قطره برون آیی و منت نزنی
تو که زین دشت فزون آیی و ذلت نبری
تو که زین دل خبری داری و با درد دلی
به تماشای من بی سروپا گام نهی
زین معما بچگان رقص کنان میبالم
زین صدای تب و دردت به شعف می آیم
به تمام دل خود می گویم
هیچ بی خواسته پروازم نیست
هیچ بی مژده نداسازم نیست
که تو با درد نگاه دل من باز شبی
به من آیی و ز من جز به وفا ره ننهی
دلی دارم پر از غم های دیرینه
پر از آه و پر از سوز دل و سینه
در این دشتم
تو بین غم را درین چشمم
نمی دانم چرا غم لانه کرده در پس اشکم!
چرا جز غم نمی یابم درین دشتم!
به باور باید این غم را رها کردن
غم و اندوه را بگذشتن و دل را صدا کردن
به باور باید اینک چشم را بگشودن و گفتن
ز هر آهی رها گشتن در این گرداب گم گشتن
غم آری دل فریبد در نهان خویش
ولی از غم آری بشکند فرمانبران خویش
تو دستم گیر و غم را از دلم بیرون بکن جانا
که چون آیی دلان بیرون کنند خود را ازین غمها
خدایا!همیشه موقع دعاکردن موقعی که میخوام ازت بخوام یهو سردرگم میشم.
کدومشو اول بگم؟چی رو اول بخوام؟
میخواهم اهم و مهم کنم درجه بندیشون کنم حتی گاهی میمونم اول برای خودم بخوام یا
دیگران گیج میشم خلاصه خب طبیعی هم هست من بنده با قلبی کوچک و دیدگانی که
تازه شروع به دیدن کرده اند بر سر خوان نعمت تو در مقابل اقیانوس رحمتت گیجم.
بعد از کشمکشی با درونم تنها این جمله است که از زبانم و نه بهتر بگویم از دلم به آسمانت
پر می کشد :
یارب:
یاریم کن از بهترین بندگانت باشم .
نه اینکه الان خوبم و خواستار بهتر شدنم نه. الان میدانم بدم اما شنیده ام از تو و تنها از تو
می توانم بزرگترین ها و برترین ها را بخواهم.
خدای من:
می شود قلبم را در دستانت بگیری که همیشه در هر جا با هر کس تنها تو را ببینم.
پروردگار من:
می شود آنقدر خود را به من یادآوری کنی که چشم ببندم بر هست و نیست عالم و
در فراموشی من وجودم در آتش عشق تو بسوزم.

